شعرهای مانی طلا

من هنوز عاشقم

به دریا فکر می کنم

به دختری گیسو به باد داده

به آن شرقی همیشه مغرور

به او که شاید دیگر در این دیار نیست

و با صدای بلند فریاد می زنم: ای همیشه زیبا من هنوز عاشقم

+ مانی فرهنگ ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

مانی نوشت

خواهشمند است جهت خواندن مطلب جديد مانی نوشت را مطالعه فرماييد...

 

http://www.maninevesht.com

 

+ مانی فرهنگ ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

سلامی پس از چهار ماه...

سلام

          چهار ماه است که در اين وبلاگ چيزی پست نکرده ام. دليل هم نه فقط مشغله زياد که بی حوصلگی من هم هست. در اين مدت اتفاقات زيادی افتاده، خوب و بد. سايتم را بستم چون واقعا برای بهربرداری از آن بی انگيزه و بی ايده بودم. در اين مدت، هم فيلم و تئاتر کم ديدم هم کتاب کم خواندم هم کم موسيقی کارکردم، شعر نگفتم و اصولا کم فکر کردم. روزگار، روزگار رخوت و سستی است ديگر. کاريش نمی شود کرد.

          از وقتی که وحيد از سوئد برگشته به تعداد انگشتان يک دست هم او را نديده ام. باز جای شکرش باقيست که کم و بيش تلفنی با هم صحبت می کنیم. کتاب هم نوايی شبانه ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی را که وحيد به من هديه داد،خواندم. حال و هوای بوف کور را داشت. خيلی زيبا و جذاب بود.  پنج شبه شب هم با عاطفه و وحيد تئاتر ايکارو را به کارگردانی بهروز غريب پور ديديم. داستان تئاتر به نوعی بيانگر دوره آخر زندگی وسولد مه ير هولد نابغه تئاتر روسيه است که به دست بلشويک ها اعدام شد.

          در اين مدت تئاترهای مجلس شبيه در ذکر مصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رخشيد فرزين اثر بهرام بيضاي، فنز اثر محمد رحمانيان،‌ الوتريا اثر ساموئل بکت و.... را ديدم که از آخری بيشتر لذت بردم.

         فيلمهای خيلی دور خيلی نزديک، نوک برج و ماهی ها عاشق می شوند تنها فيلم هايی بودند که در تابستان ديدم.

          در حال حاضر کتابهای سور بز اثر يوسا و نوشتن با دوربين نوشته پرويز جاهد را می خوانم.

 

شاد باشيد

+ مانی فرهنگ ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

انتخابات آزاد...

                                                                                                        

سلام

          ۱- يک ماه بود که اينجا چيزی ننوشته بودم.روز جمعه رای دادم و با اينکه اصولا اهل سياست نيستم اما با تمام وجود:

زنده بـــاد

ايران و

ايرانــــــی

 

+ مانی فرهنگ ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

به ياد بزرگان...

سلام

          ۱- روز پنجشنبه و جمعه را با سه دوست خوب گذراندم. بعد از مدتها بودن ميان جمعی که افکاری هم سنخ با من دارند بسيار دلنشين بود. با هم خنديديم، شعر خوانديم،‌ ساز زديم و فيلم ديديم. جمعه صبح بعد از خوردن صبحانه به سوی تجريش راه افتاديم. به ظهيرالدوله رفتيم و احساساتمان را در کنار مزار بزرگانی چون فروغ، رهی، ايرج ميرزا، قمر، بهار،‌رفيعی و محجوبی رها کرديم. سپس به کاخ نياوران رفتيم و از کاخ صاحبقرانيه ديدن کرديم.

          ۲- بدون شرح 

 

مزار فروغ

 

مزار فروغ

 

مزار قمرالملوک وزیری

 

مزار روح الله خالقی

 

مزار داریوش رفیعی

 

مزار استاد مرتضی محجوبی

 

مزار ملک الشعرا بهار

 

مزار رهی معیری

 

مزار جلال الممالک ایرج میرزا

 

مزار جلال الممالک ایرج میرزا

         (عکس ها از مانی فرهنگ)

۳- فروغ هم آنجا بود. و چقدر شگفت که هنوز انرژی اش همانگونه که خود گفته بود سبز می کرد و می روياند.(دست هايم را در باغچه می کارم... سبز خواهم شد... می دانم... می دانم...)

و در آخر

من از نهايت شب حرف ميزنم.

من از نهايت تاريکی

من از نهايت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی ای مهربان

چراغ بياور و يک دريچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...

در کنار مزار فروغ

 

+ مانی فرهنگ ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

نسيم...

نسيم با خود عطر تن برهنه آورد

ومن

در آغوشش لذتی را آميخته به گناه تجربه کردم

می گفت:

در اين روزهای گنه کاری

هوس ريشه دوانده و شهوت شکوفه کرده

ميگفتم:

حيف که ميوه

حسرت يک بوسه بيش نيست!!!

 

+ مانی فرهنگ ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

اپرای رستم و سهراب...

 سلام

 

1-  این طور که به نظر می رسد نوشته هایم در این وبلاگ تبدیل به گزارش روزهایی شده که با دوستان و آشنایانم به سینما، تئاتر یا تفریح می پردازم. در گذشته به علت اینکه امکانات محدودی در اختیار داشتم بیشتر به نوشتن  شعر و متن در اینجا اقدام میکردم. به هر حال شاید حال و هوای این وبلاگ که خوانندگان محدودی دارد با نام آن مطابق نباشد اما نشانگر خلقیلات و روندی است که من این روزها در پی گرفته ام و این خود به دلیل ماهیت (خصوصی و متعلق بودن به یک اندیشه) وبلاگ چیز بدی نیست و قابل قبول می نماید.

2-  ديروز را با یکی از دوستان بسیار خوبم گذراندم. صحبتهایی بینمان رد و بدل شد که برای هر دومان آموزنده و جذاب بود. برایش آرزوی شادی و موفقیت دارم.

3-  فیلم بدو لولا بدو ساخته تام تیکور و با بازی خیره کننده فرانکا پوتنت یک شاهکار در سینمای معاصر آلمان است. دی وی دی این فیلم را (که حاوی یک موزیک ویدئوی زیبا از فیلم هم هست) ديروز دیدم. یک تجربه ناب بصری که  پرداخت هوشمندانه ای پشت سر خود دارد. آنقدر مجذوب فیلم شده ام، که نوشتن در باره آن در این زمان اندک که دیدن فیلم می گذرد، به نظرم قضاوتی نادرست را موجب می شود. به دوستداران توصیه می کنم حتما فیلم را ببینند.

4-  همانطور که در پست قبلی هم ذکر شد، اپرای عروسکی رستم و سهراب در تالار فردوسی در حال اجراست. چهارشنبه شب به تماشای این اثر زیبا رفتم. یک کار گروهی فوق العاده و کم نظیر در ایران با پرداختی قوی و موزیکی به غایت زیبا.

اپرای عروسکی رستم و سهراب:

آهنگساز: لوریس چکناوریان، طراح و کارگردان:بهروز غریب پور،

مطمئنا وقتی هنرمندانی صاحب نام دو سال صرف ساخت یک کار هنری کنند نتیجه قابل توجه خواهد بود. به همه دوستداران هنرهای دراماتیک توصیه می کنم این کار زیبا را ببینند و از آن لذت ببرند.

در باره موسیقی هیچ نمی توان گفت به غیر از تحسین و تمجید از آن. ساخت عروسک ها و عروسک گردانی عالی است. تنها چیزی که آزار دهنده است کارگردانی بعضی صحنه هاست. مخصوصا در اواخر اجرا کار کمی خسته کننده می شود. به هر حال دیدن این شاهکار را از خود دریغ نکنید.

 

شاد باشيد

+ مانی فرهنگ ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

پنجشنبه ای ديگر...

سلام

          ۱- روزهای پنجشنبه برايم مفری است از تنش های يک هفته کار. پنج شنبه ها را با دوستان بودن لذت بخش است و ديدن تئاتر يا فيلمی در اين روز برای لحضاتی مرا به دنيايی ديگر ميبرد. دنيايی که در آن تنش و دلهره وجود ندارد.

          ۲- عاشق مترسک را در سينما فلسطين ۲ ديدم. فيلم خوبی نبود. به نظرم فيلمساز ايده های بعضا خوبی داشته ولی فيلم خوب از کار در نيامده. دو سه شات از فيلم بد نبودند. در حد قاب بندی های خوب. تنها نکته اخلاقی قابل ذکر فيلم اينست که همه مردها بوی گند می دهند، حتی يک مترسک جذاب(اشاره ای غير مستقيم به مضرات سيگار). بازی ها بد و باسمه ای هستند. حتی کلوزآپ های بی پروا از يکتا ناصر در پس زمينه سبز هم نتوانسته جذابيت ايجاد کند.

          ۳- تئاتر شهر اين روزها در تب و تاب است. اپرای رستم و سهراب هم هنوز در حال اجراست. روز پنج شنبه، جمعه و شنبه هم آقای محمد نوری در تالار وحدت اجرای زنده خواهد داشت.

          ۴- ميلاد آخرين رسول خدا مبارک باد...

          ۵- حال و احوالم اين روزها بهتر است. دليل آن هم اتفاقی کاملا خصوصی است. اميدوارم شما هم شاد و بهاری باشيد.

         

+ مانی فرهنگ ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

اين پنجشنبه های دوست داشتنی...

سلام

          ۱- مدتی است که در پرژن بلاگ کمتر می نويسم. يکی از دلايل آن کار زياد است. و اينکه برای نوشتن بايد به کتابخانه مرکز بيايم که کمی مشکل است. روز پنجشنبه گذشته اولين روزی از سال جديد بود که سرکار نرفتم. برنامه های زيادی داشتم که موفق شدم چندتايی از آنها را عملی کنم. کار روی وب سايتم، گوش دادن به کاست جديد همايون شجريان، ديدن فيلم های شبهای کابيريا و انجيل به روايت متي، ضيافت ناهار در منزل خواهر خوبم، پياده روی از منزل تا کافه نادری، گز کردن خيابان جمهوری و در آخر ديدن دو نمايش در تاتر شهر به همراه دوست خوبم وحيد کارهایی بودند که از ساعت ۶ صبح تا ۱۰ شب انجام دادم. در نهايت يک تماس تلفنی با دوستی که کم کم می خواهد برای هميشه با من وداع کند پايانی دراماتيک برای اين پنجشنبه زيبا بود...

          ۲- نمايش عروسی خون اثر گابريل گارسيا لورکا شاعر و نمايشنامه نويس شهير اسپانيولی به کارگردانی آقای دژاکام در سالن کوچک تاتر شهر در حال اجراست. نمايشنامه خود اثری ارزشمند است اما درباره اجرا بايد گفت با وجود ضعف هايی غير قابل انکار کاری جمع و جور و قابل قبول از کار درآمده. تلفيق موزيک ايرانی و اسپانيولی جالب توجه بود.

          ۳- نمايش چشم اندازی از پل اثر آرتور ميلر به کارگردانی خانم منيژه محامدی در سالن اصلی تاتر شهر در حال اجراست. نمايش را با ۵ دقيقه تاخير به همراه وحيد ديدم. يک ملودرام جذاب با ساختاری قوی و بازی های خوب. توصيه می کنم نمايش را حتما ببينيد.

          ۴- دوستی خوب که آمدنش با سونات مهتاب همراه بود و حالا رفتنش با سونات (پاتتيک) يا وداع مصادف شده با من تماس گرفت و از آينده گفت. آينده ای که مطمئنم برايش پر ثمر است. يک بار برايش نوشته بودم که زندگی همين آمدن و رفتن هاست. و حالا نوبت رفتن است. اميدوارم هميشه شاد باشد و سربلند...

          ۵- اين روزها زندگی سخت تر شده، کار، کار و باز هم کار. شايد يک شريک مطمئن کمی سنگينی اين بار را کم کند...

+ مانی فرهنگ ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

سالو یا صد و بیست روز در شهر فساد(سدوم)

pasolini

 سلام

          چندی پیش فیلمی از پیر پائولو پازولینی به دستم رسید. سالو یا صد و بیست روز در شهر فساد(سدوم) آخرین اثر این شاعر، فیلسوف و سینماگر شهیر ایتایایی است. داستان فیلم از نوشته های مارکی دوساد، پورنوگرافی نویس مشهور فرانسوی است و فیلم نامه را هم پازولینی به کمک رولان بارت نوشته. داستان فیلم در1944 و چهار ماه آخر حکومت فاشیستی ایتالیا اتفاق می افتد. ایتالیا در دست متفقین افتاده و آنچه از حکومت فاشیستی بر جای مانده به «جمهوري سالو» واقع در منطقه کوچکي در شمال ايتاليا، محدود مي شود . چهار تن از سردمداران محلي: يک دوک، يک اسقف، يک دادستان و يک رئيس جمهور(پرزیدنت) دست به بازداشت گسترده جوانان ميزنندو از آن بین هشت دختر و هشت پسر سالم و جذاب را بر می گزینند و به همراه مزدوران فاشیست، خدمتکاران و يک نوازنده پيانو و سه زن نقال (که با حکايت کردن ماجراهاي جنسي خودشان اشتهاي شهوانی جمع را بالا مي برند) در ويلايي دورافتاده گرد هم مي آيند (بر گرفته از فرهنگ فيلم ژرژ سادول).

 نقالي سه زن شامل محفل ديوانگي، محفل مدفوع و محفل خون است که پس از اتمام هر حکایت اسیران به انجام آنچه در حکایت ذکر می شود مجبور می شوند . در نهایت چهار مرد به ترتيب در موضع ناظر قرار ميگيرند و شکنجه هايي که سه نفر ديگر بر سر اسرا مي آورند را تماشا ميکنند.

فیلم در سال 1976 اکران شد و غوغایی به پا کرد. مجله معروف هاستلر که در آن دوران در اوج بود از پشت صحنه های فیلم عکس های تکان دهنده ای چاپ کرد. اکران فیلم در کشورهای مختلف ممنوع یا سانسور شد. در زیر درجه بندی فیلم در کشورهای مختلف را می بینید:

 

Certification: Argentina:18 / Australia:(Banned) / Australia:R (1993-1996) (uncut) / Canada:18+ (Quebec) / Canada:R (Ontario) / Finland:(Banned) (original rating) / Finland:K-18 (re-rating) / France:-16 / Italy:VM18 / New Zealand:(Banned) (original rating) / New Zealand:R18 (re-rating) / Norway:(Banned) (1977) / Portugal:M/18 / Sweden:15 / UK:18 / USA:NC-17 / West Germany:18 (nf) / Norway:18 (2005) / UK:(Banned) (original rating) / UK:18 (cut version) / UK:18 (uncut version) (re-rating) (2000)

برگرفته از سایت http://www.imdb.com

در باره فیلم:

فیلم اثری درخشان است. ساخته شده تا بیننده از دیدنش منزجر شود و در این امر بسیار موفق عمل کرده. سکانس های غیر متعارفی شامل انسانهایی که چون سگ در بندند و واداشته شده اند که عوعو کنان گوشت خام بخورند، ازدواج دو جوان که هفت ساقدوش و هفت ینگه برهنه آنان را همراهی می کنند و واداشته می شوند که در جلوی چشم چهار سردمدار آمیزش کنند، مجلس نجاست خاری و شکنجه در حیاط ویلا از منحصر به فردترین صحنه های تاریخ سینما هستند. نماهای شکنجه و نجاست خاری عموما نمای دور هستند تا تاثیر مهوعی بر بیننده بگذارند. تمام صحنه ها با طنزی تلخ خلق شده اند و بيان صحنه هاي درد آور در آرامش کامل بيشترين تاثير را دارد.   

خشونتي که پازوليني در اين فيلم از طريق سکس و ساديسم به آن دست پيدا کرده به لحاظ پرداخت هم رديف کارهاي پکين پا، و حتي فراتر از آن است، چنانکه مي گويند آلمانها پازوليني را به خاطر اين فيلم کشتند.

جالب آنجاست که در پی یک آمارگیری زنان با سن بالای 45 سال بیشترین رای خوب را به فیلم داده اند.

 

+ مانی فرهنگ ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

؛مانی نوشت؛ بزودی افتتاح خواهد شد.

سلام

          ۱- به علت درگيری های کاری، منتهی به آخر سال که روال معمول ادارات ايران است نتوانستم در اين چند روزه مطلب جديدی پست کنم اما اگر به وبلاگ هم آوا سری بزنيد نوشته هايی از من خواهيد ديد.  دوستان خوب قديمی لطف کرده اند و مرا به جمع نويسندگان اين وبلاگ دعوت کرده اند. از لطف همه اين عزيزان ممنون. در ضمن اين ننوشتن شامل بعضی از وبلاگ های محبوب من از جمله گرينگوی پير و سحر هم شده که اميدوارم مشکل مرتفع شود.

          ۲- همانطور که در مطلب قبلی عنوان شد به همراه ابوالحسن و وحيد عزيز به تماشای ماديان رفتيم. فيلم را در سانس ساعت ۲۰:۳۰ در سالن شماره دوی سينما عصر جديد ديديم. فيلم را دوست نداشتم ولی منکر بعضی نکات زيبای آن هم نيستم. ديدن دوباره سوسن تسليمی بروی پرده نقره ای جذابيت های خاص خود را داشت. موزيک فيلم بسيار آزار دهنده بود و ديگر هيچ...

          ۳- جالب ترين خبر هم اين است: سايت من يعنی مانی نوشت بزودی افتتاح خواهد شد. قصد دارم در اين سايت مطالب متنوع و آرشيو عکس قرار دهم. فعلا  سايت بصورت موقت فعال است و ميتوانيد برای عضويت در آن با پست الکتريکی من تماس بگيريد.

شاد باشيد.

+ مانی فرهنگ ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

هفت، ماديان و داستان توکيو...

سلام

          ۱- شماره هجده ماهنامه هفت به دستم نرسيده بود پس از تماس های مکرر با خانم آزاده خلج مسئول اشتراک مجله قرار شد شخصا برای گرفتن ماهنامه به دفتر مجله مراجعه کنم. پنج شنبه ساعت ۱۸:۳۰ وارد ساختمان پلاک ۷ که دفتر مجله هفت است شدم. فضايی جمع و جور که با يک پاراون حصيری بخش بخش شده بود، پوستر شماره ۷ مجله با عکسی از نيکول کيدمن در فيلم داگ ويل خود نمايی ميکرد(عکسی فوق العاده از نیکول کيدمن دراز کشيده در قسمت بار يک کاميونت کنار چهار عدد سيب زرد که تا فيلم داگ ويل را نبينيد باور نمی کنيد اين عکس يک نما از يک فيلم است)

مجيد اسلامی آنجا بود. همو که هميشه دوست داشتم مطلبی درباره اش بنويسم. ديدار کوتاهی بود آنقدر کوتا که نتوانستم به او بگويم که چقدر درگير نوشته هايش هستم و چقدر در نگرش من به مقوله هنر تاثير داشته. وقتی از دفتر مجله خارج شدم ساعتها غرق در خاطرات گذشته شدم ...

          ۲- فيلم ماديان ساخته علی ژکان در سالن شماره ۲ سينما عصر جديد بر پرده است. قرار است با وحيد ، ابوالحسن و مهرداد به ديدن فيلم برويم. برای من ديدار دوستان اولويت دارد چون ويدئوی ماديان را دو سال پيش ديدم و برايم جذابيت خاصی ندارد. اما از اين جهت ماديان برايم اهميت دارد که مرا به ياد يک فيلم ايرانی می اندازد که در کودکی ديده ام و نمی دانم اسم آن چيست و حتی جز چند تصوير چيز ديگری از آن به ياد نمی آورم. به هر شکل به احتمال قوی روز سه شنبه به ديدن ماديان خواهم رفت... 

          ۳- ديشب در برنامه سينما ۴ فيلمی فوق العاده از سينمای ژاپن پخش شد. داستان توکيو شاهکار ياسوجيرو اوزو. فيلمی خانوادگی ساده و زيبا. زوج سالمندی از دهکده ای نزديک هيروشيما به توکيو می روند تا در آخرين سالهای عمر بار ديگر فرزندانشان را ببينند اما با برخور سرد آنها که گرفتار زندگی شهری شده اند و در حال گذار از زندگی سنتی به زندگی مدرن(دهه ۵۰ و ۶۰ ژاپن) هستند مواجه می شوند. تنها بيوه پسرشان که در جنگ کشته شده به آنها روی خوش نشان می دهد  هنگام رجعت پيرزن بيمار می شود و در خانه اش می ميرد و پيرمرد نيز سالهای آخر عمرش را بايد به تنهايی بگذراند... همين دستمايه به ظاهر ساده و پيش پا افتاده توسط اين فيلمساز شهير ژاپنی به شاهکاری غير قابل انکار تبديل شده. نماهای ثابت و ريتم کند و بازی های بی پيرايه از خصوصيات فيلم هستند.

+ مانی فرهنگ ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

جايی ميان سايه و آفتاب...

سلام

          ۱- چند روز پيش هنگامی که به عادت اين ماههای اخير به سايت Orkut سرک ميکشيدم تا تغیير و تحولی در ليست دوستانم ببينم چشمم به پيامی که آقای جواد پويان برايم گذاشته بود افتاد که خواسته بودند داستانهای کوتاه ايشان را بخوانم. هنوز نميدانم ايشان از چه جهت مرا بعنوان مخاطب خود انتخاب کرده بودند اما اتفاق، اتفاقی خجسته بود. از روی کنجکاوی به سايت ايشان سر زدم و اولين داستان از ليست داستانهای ايشان (جايی ميان سايه و آفتاب)را خواندم. نمی توانم بگويم که داستان يک شاهکار بود اما جادوی اثر آنقدر هست که انسان را تحت تاثير قرار دهد. ادبيات آقای پويان پخته و کار شده است. در داستان از فلاش بک به نحو احسن استفاده کرده و معلوم می شود ايشان به جريان سيال ذهن تعلق خاطر دارند. سبک داستان جواد  پويان مرا به ياد داستان های ارنست همينگوی می اندازد. شخصيت های داستان زنده و باورپذيرند و در رگهايشان خون جريان دارد. کنش ها واقعی اند و رابطه شخصيت های اول داستان رابطه ای احساسی تر است که در مقايسه با کل روابط کنتراستی اکسپرسيونيستی ايجاد می کند. از اينکه داستان را خواندم خوشحالم. امروز که فرصتی دست داد، داستان (شب) را هم خواندم داستانی کوتاه تر که حقيقتا خيال انگيز است و در سال ۷۰ نوشته شده اما شب انسجام داستان قبلی را ندارند. به نظر ميرسد پويان در طی ۱۳ سال نوشتن به پختگی و سبک مورد نظرش نزديک ميشود. برای جواد پويان عزيز آرزوی موفقيت ميکنم و اميدوارم ارتباط نزديکتری با او داشته باشم.

          ۲- والسلام

شاد باشيد.

+ مانی فرهنگ ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

صد سال تنهايی

سلام.

          ۱- ۱۱ روز از پايان جشنواره فيلم فجر می گذرد. با خود قرار گذاشته بودم ۱۰ فيلم در ۱۰ روز جشنواره ببينم. تا روز ششم همه محاسبات درست از کار درآمد  اما سه روز آخر جشنواره از ديدن فيلم بی نصيب ماندم. آخرين فيلمی که ديدم اثری از ارمانو اولمی به نام آوازه خوان پشت پرده بود. اولين بار بود که کاری از اين فيلمساز انديشمند ايتاليايی می ديدم. در فيلم آنقدر ايده های جالب و اشاره های هوشمندانه وجود داشت که بيننده به صندلی ميخکوب می شد. مشخص است که اولمی  سمبلهای تاريخی ملتهای مشرق زمين را خيلی عميق مطالعه کرده تا بتواند نکات ظريف مورد نظر خود را با توسل به آنها در فيلمش بيان کند. از فيلم بسيار لذت بردم.

          ۲- صد سال تنهايی را تمام کردم تا شايد صد سال تنهايی را تجربه کنم. اثر مارکز بسيار زيباست و خواننده را بخوبی با خود همراه می کند. صد سال زندگی خانواده بئونديا اشلی است از زندگی بشر در يک بازه تاريخی. روابط  افراد با اينکه پيچيده هستند اما باور پذير و واقعی می باشند. زنان خانواده که خون بئونديا دارند همگی به نحوی عقيم هستند و هيچکدام صاحب فرزند نمی شوند يا فرزندانشان غير طبيعی هستند. پسران هم يا عياش و خوشگذرانند که دچار مرگ زودرس می شوند و يا تو دار و منفعل که سر به طغيان می گذارند و با اينکه عمری دراز دارند دچار ضعف روحی شديد هستند و در واقع نمی توانند هيچ چيز و هيچکس را دوست بدارند. زيباترين قسمت داستان جايی است که خوزه آرکاديوی دوم و آرئورليانوی دوم که دو قلو هستند به نحوی جالب جابجا می شوند و تقديرشان به هم گره می خورد. اينجاست که می بينيم تنها اين دو پسر خانواده هستند که رفتاری خارج از نرم بئونديا ها از خود بروز ميدهند. داستانها به طرزی حيرت آور در هم می تنند و هيچ شخصيتی بدون آنکه به اندازه اهميتش به او پرداخته  نشده رها نمی شود. زنانی که از خارج پا به زندگی اين خانواده می گذارند بدون اينکه محسوس باشد در سير صعودی يا قهقرايی بئونديا ها نقش اساسی بازی می کنند. اولين آنها اورسلا است و بعد پيلار ترنرا و بعد ربکا تا فرناندا که آخرين آنهاست و  با اينکه از يک خانواده اشرافی و بالا مرتبه است تنها چيزی که برای خانواده به ارمغان می آورد زوال و مرگ است. درست بر خلاف کوتسن فاسق آئورليانوی دوم  که با اينکه فاحشه است اما وجودش برای اين خانواده برکت و ثروت به ارمغان می آورد. ملکيادس اولين مرد خارجی که غير مستقيم پايش به خانواده بئونديا باز می شود يک کولی دوره گرد است که نقشی اساسی در داستان دارد و با اينکه در بسياری از قسمتهای داستان به او اشاره نمی شود بار معنويش در فضاها حضور دارد. ديگر بيشتر نمی نويسم تا افکارم منسجم شود و بتوانم تحليل های بهتری از اين اثر را در آينده بنويسم. در يک کلام با اينکه با خواندن ۱۰۰ صفحه اول داستان فکر نمی کردم که اين اثر  داستان محبوبم باشد اما اعتراف می کنم که حالا چنين است.

شاد باشيد...

+ مانی فرهنگ ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

جشنواره فيلم فجر در نيمه راه...

سلام

ديدن ۶ فيلم در ۵ روز اول جشنواره فيلم فجر برای آدمی مثل من که بايد روزهای تعطيل هم سر کار باشد آمار بدی نيست. بخصوص اينکه هر ۶ فيلم قابل قبول و زيبا باشند.

          ۱- ۱۲ بهمن، ساعت ۱۹:۳۰، سينما کريستال ۱، مسابقه سينمای ايران ۲ (باغهای کندلوس اثری از ايرج کريمی): همانطور که در مطلب قبل هم گفتم تماشای اين فيلم يک تجربه ناب بصری در روز اول جشنواره بود. تنها مشکل صدای نامفهوم فيلم بود که البته دليل آن وضع به هم ريخته سينما کريستال است. احتمالا فيلم در اکران عمومی دچار جرح و تعديل خواهد شد به همين خاطر در نظر دارم بار ديگر به تماشای آن بنشينم.

          ۲- ۱۳ بهمن، ساعت ۲۰:۳۰، موزه سينما، شبهای فيلمهای سينمای صامت همراه با موسيقی زنده(مصائب ژاندارک اثر کارل تئودور دراير): ديدن يک شاهکار سينمای صامت با بازی باورنکردنی فالکونتی در يک سينمای  لوکس همراه با نوای پيانوی استاد شاهين فرهت تجربه ای فراموش نشدنی بود. گرچه تکنولوزی باعث می شد حال و هوای دهه بيست ميلادی عينا تکرار نشود ولی خيلی خوشحالم که فيلم را از دست ندادم.

          ۳- ۱۴ بهمن، ساعت ۲۲، سينما فلسطين ۲، مسابقه بين المللی ۲(بعد از روز قبل اثر آتيلا جانيش): با اينکه هنگام ديدن اين فيلم بسيار خسته بودم ولی بايد اذان کنم اين فيلم يک اثر بسيار پيچيده و جالب توجه بود. اينکه تجربه کردن سينمای مجارستان با ديدن اين فيلم خوب آغاز کردم جای بسی خوشحالی دارد. فقط خيلی متاسفم که به دليل خستگی خيلی زياد قسمت هايی از فيلم را ازدست دادم.

          ۴- ۱۵ بهمن، ساعت ۱۲:۳۰، سينما کريستال ۲، مسابقه سينمای ايران۱(کافه ترانزيت اثر کامبوزيا پرتوی): يک فيلم سر راست با فيلم نامه ای منسجم و زيبا. فيلم شاهکار نيست اما بدون شک فيلم خوبی است. از آنجا که احتمال سانسور اين فيلم هم وجود دارد ديدن آن در جشنواره مغتنم بود. نکته ظريف اينجاست که موضوع فيلم همان موضوع  فيلم واکنش پنجم تهمينه ميلانی است. به قول وحيد هر آنچه واکنش پنجم نداشت در اين فيلم وجود داشت. تهمينه ميلانی با استفاده از امکانات زياد و در اختيار داشتن عوامل حرفه ای و ستاره های سينمای ايران نتواسته يک دهم حس و روابط قوام يافته کافه ترانزيت را در واکنش پنجم بوجود آورد.

          ۵- ۱۶ بهمن، ساعت ۱۴:۳۰، سينما کريستال ۱، مسابقه بين المللی ۲(افعی در مشت اثر فيلیپ د بروکا): فيلم خوبی بود. داستانی يک خطی و بازی های خوب از مشخصات افعی در مشت بودند. فيلم اثری متوسط بود اما ديدنش خالی ازلطف نبود. نکته جالب چگونگی پخش فيلم در سينما کريستال بود. زير نويس فيلم هر از گاهی قطع می شد و تصوير هم کيفيت قابل قبولی نداشت. به نظرم سينما کريستال برا ی نمايش جشنواره اصلا مناسب نيست.

          ۶- ۱۶ بهمن، ساعت ۱۹:۳۰،‌ سينما فلسطين ۲، مسابقه بين لمللی ۲(قايقهايی از پوست هندوانه اثر احمد اولو کامی): سينما پاراديزو به روايت يک سينماگر ترک. فيلم زيبا و سرراست و تصوير گر آرزوهای برباد رفته است. در واقع همه لحظات سينما همان لحظه های از دست رفته ما هستند. از اينکه علی رقم بدبينی ام نسبت به سينمای ترکيه، به تماشای اين فيلم نشستم بسيار خوشحالم.

+ مانی فرهنگ ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

هر کجا عشق هست بهشت همانجاست...(چهار نکته و يک نتيجه گيری)

سلام

          ۱- ديروز صبح وقتی به مرکز می آمدم تصویری مبهم از اتفاقی که قرار بود بيافتد در ذهنم نقش بسته بود. کنجکاوی بيمارگونه ای وادارم می کرد برای دانستن آينده تقلا کنم. هر کس در درونی ترين لايه های ذهنی اش فردايی بهتر برای خود تجسم ميکند.  قرار بود آينده ام رمز گشايی شود. اولين بار نبود که کسی  بازخوانی گذشته و آينده ام را ادعا ميکرد. وقتی آنچه می بايد بشنوم، شنيدم ناخودآگاه تمام معادلات ذهنی ام را بر باد ديدم. لازم به ذکر جزييات نيست و می خواهم بگويم مهم نيست به اين مسايل معتقد باشی يا نباشی. مهم اينست که دريافت اطلاعاتی از آينده چه راست و چه دروغ چنانت به وجد خوهد آورد که يا مثل آنچه بر من رفت بهانه ای است برای ناميدی کشنده و يا اميدی است کاذب.

          ۲- مدتی است که ذهنم درگير مثايلی است که مستقيما به آينده مربوطند. شروع زندگی مشترک برای هر کس نقطه عطفی در زندگيست. هميشه فکر می کنم وقتی زندگی ام را با عشق شروع کنم آيا ساليان بعد نيز همانگونه به همسرم عشق خواهم ورزيد؟ آيا روابط عادی خواهند شد؟ و آيا منطقی است که دنبال عشقی اساطيری بگردم اگر قرار است ۳۰ سال بعد با همسرم رابطه ای عادی داشته باشم؟ روزهای مجردی با اينکه روزهای سختی هستند اما خصوصيات منحصربه فردی دارند. می توانی هر آنچه دوست داری انجام دهی و هر آنگونه که می خواهی خرج کنی بی آنکه مجبور باشی به ديگری فکر کنی. خوب است يا بد به هر حال دورانی است که بهتر است تجربه شود.

          ۳- وقتی ديشب جلوی سينما بهمن ايستاده بودم دچار دلهره بودم تا اينکه از دور صورتی استخوانی و زاويه داری را ديدم که هيجان نهفته در آن هميشه حس دوستی های ريشه دار را در دلم زنده می کند. وحيد آنشب هم آمد. چقدر احساس خوبی داشتم وقتی قرار شد اولين فيلم در ليست انتخابی او را در سينما کريستال ببينيم. يک پياده روی کوتاه در خيابان لاله زار تا رسيدن به سينما کريستال مرا آماده ميکرد که به ديدن يک اثر خوب بنشينم. ايرج کريمی در لغتنامه ذهن من همنشين واژه وحيد مرتضوی است. يادم می آيد که در ساليان دور وحيد با چه حرارتی از نقدهای کريمی صحبت ميکرد. سومين فيلم کريمی اولين اثری از او بود که ديدم و اين در کنار وحيد مرتضوی جلوه بيشتری يافت. وقتی فيلم تمام شد شعفی وصف ناشدنی داشتم. آنقدر شاد بودم که فکر می کنم اين خاطره هميشه با من بماند. 

          ۴- باغ های کندولوس همان اثر زيباي ايرج کريمی است که ذکرش رفت. وقتی پس از ديدن فيلم با وحيد در باره آن صحبت می کرديم به نتيجه ای زيبا رسيديم. اينکه هر کجا عشق هست بهشت آنجاست. فيلم در مورد آدمهايی است که گذشته ای مشترک آنان را به هم پيوند می دهد. سه مرد به دنبال قبر دو دوست می گردند. قبرهای آبان و کاوه، زوجی که علاقه آنها به هم برای اين سه مرد به مثابه عشقی اساطيری است. اين سه مرد که دچار روزمره گی ناشی از زندگی متاهلی هستند در جاده های شمال سرگردانند. در شبی که همان سکانس اول فيلم است تصادفی روی می دهد و از صبح فردا زمان و مکان سير منطقيشان را ازدست ميدهند... فيلم در ستايش عشق و جوانی است(به قول وحيد عزيز). زيباست و يکدست. آنقدر روان است که می توان آنرا با نسيم بهاری مقايسه کرد. فقط می توانم بگويم ديشب فيلم بزرگی ديدم...

          نتيجه گيری از ۱و۲و۳و۴: زندگی زيباست حتی اگر سخت باشد. من خواهم مرد ولی زندگی ام را طبق خوط کف دستم ،که بعضی می گويند پر از بدبختی است، با نا اميدی يا اميد کاذب بنا نخواهم کرد. من ،همانگونه که تا کنون هم بوده ام، خوشبخت خواهم بود و به آنچه اراده کنم و در ذهنم بپرورانم دست خواهم يافت. زندگی من دچار روزمره گی نخواهد شد چون من چنين نميخواهم. پس زنده باد عشق و زنده باد من...

+ مانی فرهنگ ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

ديداری تازه پس از يک دوری چهار ساله...

سلام.

          ۱- ديشب، شب بسيار دلنشينی بود. ديدار وحيد عزيز بعد از چهار سال دليلی برای اين خوشحالی بود. ديشب تصميم داشتيم بليط نمايش مده آ را تهيه کنيم و امروز هر دو به تماشای آن بنشينيم. با اينکه بخت يارمان نبود و همه بليط ها پيش فروش شده بود اما فرصت ديدار دوست عزيز قديمی ارجی به مراتب بالا تر داشت...

          ۲- همانگونه که ذکر آن در مطلب قبلی رفت Orkut الی الرحمه از ديار عاشقان رخت بربست و به افسانه ها پيوست و منِ نگونبخت که از ميزبانی اين سايت جهت آرشيو عکس استفاده می کردم مستاصلم (آويزونم) تا که ميزبان مهربان ديگری جهت آرشيو عکس ها بيابم. پس تا آن زمان شما عزيزان از ديدن عکس های بی بديل و بی نظير اين کمترين محروم خواهيد ماند. بدا به حال شما...

          ۳- ديشب با وحيد عزيزم جلوی تئاتر شهر در ميان خيل عاشقان فرهنگ نمايشی اين مرز و بوم  پرسه ميزديم. در اين گشت زنی نکات قابل ملاحظه ای به چشم مان خورد که بازتاب فرهنگ نوين ايران زمين است. از جمله تجمع هنرمندان و طيف خاصی از هنر دوستان و همچنين برخوردهايی جالب  که بهتر است شرح آن نزد من و وحيد همچون رازی!!!! باقی بماند. (اين پاراگراف را چرا نوشتم خودم هم نمی دانم. که چی؟ نخود چی...)

 

+ مانی فرهنگ ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

جشنواره تئاتر فجر، سر بريده شده و جشنواره ای در راه برای تحکيم دوستی ها...

سلام.

          ۱- جشنواره تئاتر فجر شروع شده. روز شنبه ساعت ۲۰ جلوی تئاتر شهر بودم. اما با هيچ ترفندی نتوانستم بليط ژوليوس سزار به روايت کابوس را تهيه کنم. پس يکسال صبر خواهم کرد تا اگر خدا بخواهد به تماشای اين نمايش بنشينم. و باز اگر خدا بخواهد به ديدن تئاترهای ديگر جشنواره خواهم رفت. پس زنده باد من...

          ۲- از ساعات اوليه امروز رسما سر Orkut و Hi5 بريده شد. مرکز ديتای شرکت مخابرات از امروز اين دو سايت را بلوک کردند(بستند). اين هم از مزايای جامعه مدنی است. ولی چقدر حيف شد. در صد بهره وری از شبکه جهانی در ايران با اين عمل به نصف تقليل يافته. و در اين راستا:

اولی: تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟

دومی: تو غلط می کنی با هفت جد و آبادت مگه خودت خوار و مادر نداری....!!!!!؟( به لهجه شيرين آذری بخوانيد)

          ۳- جشنواره فيلم فجر در راه است. جشنواره ای که می تواند موجدِ دوستی ها و موجب تحکيم روابط دوستان قديمی باشد. اگر بخت يار باشد و اوضاع بر وفق مراد حظی بصری و لذت ديدارِ يارانِ چندين ساله در انتظار ماست. پس درود بر دوازدهم بهمن...

**************

به وقت بی کسی جز سايه ام کس نيست يارم

ولی او هم ندارد طاقت تنهايی شب های تارم

(شعرش کلاسيک نيست بيخود دنبال عروض و قافيه نگرديد...)

+ مانی فرهنگ ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم...

سلام.

          ۱- از وحيد و ابوالحسن عزيز برای لطفشان ممنونم.

          ۲-  حادثه آتشسوزی در مدرسه ای روستايی در استان چهار محال و بختياری بسيار اسفبار بود. به قولی بايد وزير آموزش و پرورش و رئيس نوسازی مدارس را (لينچ*) کرد. ديگر در اين باره چيزی نمی گويم چون حرف دردی دوا نمی کند.

          ۳- مدتی است موزه هنرهای معاصر پذيرای هنرمندان معاصر  ژاپنی است. چيدمان (Installation) ويدئو آرت و کانسپچوال اساس کارهای اين هنرمندان است. ويدئو آرت ها بسيار هوشمندانه و جالب هستند. اما چيدمان ها چنگی به دل نمی زنند(البته اين فقط يک نظر شخصی است).

          ۴- قابل توجه دوستانی که تصميم به خريد البسه دارند: فروش فوق العاده فروشگاههای ايکات شروع شده. اگر مايليد جيبتان خالی شود بشتابيد. من که ديشب حسابی نقره داغ شدم...

          در پايان:

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا ای کهن پیر جاوید برنا
ترا دوست دارم اگر دوست دارم
ترا ای گرانمایه دیرینه ایران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
ترا ای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرین نامور دوست دارم
هنروار اندیشه ات رخشد ومن
هم اندیشه ات هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه یا متن تاریخ
وگر نقد و نقل سیر دوست دارم

يا

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم
ترا ای کهن پیر جاوید برنا
ترا ای گرانمایه دیرینه ایران
تو ای شور بوم غمين
پر از خون دل و مهربان چهر
تو ای دخت شرمگين اميد
تو را دوست دارم اگر دوست 
 

۱- زنده ياد مهدی اخوان ثالث.

۲- تنظيمی از زنده ياد فرهاد مهراد برای ترانه.

* رجوع کنيد به نوشته :

هی مرد گنده گريه نکن... :: شنبه، 19 دى 1383، ساعت 12:27 

+ مانی فرهنگ ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

اضافه شدن يک واژه جديد به فرهنگ فارسی

سلام.

دنيای وب، دنيايی پر شرو شور است. می توانی در آن با هويتی جديد متولد شوی، رشد کنی، به بلوغ برسی و در آخر بميری. همين وبلاگهای متعدد را ببينيد. در اواخر سال ۸۰ وبلاگ نويسی در ايران متولد شد. خيلی ها شروع کردند به نوشتن، تکراری، نو، غير مجاز، جنسی، سياسی، ادبی و... اوايل کار مشتری برای خواندن اين مطالب کم بود. آنروزها اينترنت يک قابليت لوکس برای يک کامپيوتر خانگی به حساب می آمد. اما کم کم همه اقشار جامعه اين تکنولوژی تازه را تجربه کردند. در اين زمان نویسندگان اولين وبلاگها يا آنقدر مهارت کسب کردند که ادبياتی در خور ارائه دهند و مشتريانی پرو پا قرص برای خود بيابند يا در همان اوائل رو به زوال رفتند و در انتها کنار کشيدند. آنروز ها خيلی از بلاگر ها با هم دوست شدند و گروه تشکيل دادند. خيلی ها با هم لج بودند. چه وبلاگهايی هک شدند. و امروز.... شنيده ام تعداد وبلاگهای فارسی زبان به شدت افزايش يافته و شايد از لحاظ کميت در رده های نخست بين وبلاگهايی با زبانهای مختلف قرار دارد. اما با بالا رفتن اين آمار خوانندگان وبلاگها رو به کاهش هستند. بايد ديد مرگ وبلاگ نويسی کی به وقوع می پيوندد.

********************

در يک متن فکاهی اينترنتی خواندم: زين پس بجای جمله نامانوس ( تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی) از کلمه زيبا و دلنشين اورکات استفاده نماييد. نکته ظريفی است. اما بايد ديد دوست شدن با دوستی که می خواهد با دوست تو دوست شود برای چه کسی سود آور است.  به نقل از يکی از همکارانم، چندی پيش شرکتی اسرائيلی با تاسيس يک سايت دوست يابی در ترکيه که به اعضايش جايزه هم ميداده توانسته بيشتر اطلاعات مردم ترکيه را کسب کرده و در مناقصه ای برا ی سرشماری نفوس کشور ترکيه برنده شود. و از قول دوستی هم در يکی از دانشگاههای کشور به تمامی دختران دانشجويی که در اورکات عضو شده و عکس بدون حجاب خود را در آن گذاشته اند اخطار شده و در حقيقت ديگر نی توان با خيال راحت در اين سايت به دنبال دوستِ دوست گشت.

********************

با اين حال اورکات را دوست دارم چون:

تعدادی از دوستان عزيز و قديمی را در آنجا پيدا کردم.

ميتوانم نظراتم را درباره ديگران بگويم و نظرشان در مورد خودم جويا شوم.

اوقات مرده را خوب پر می کند و زمان از دست رفته را بيشتر از کف ميبرد...

******************** 

برای وحيد مرتضوی عزيزم که نتوانستم آدرس پستی اش را بيابم:

وحید عریزم نمیدانی چقدر خوشحالم.خوشحالم چون دوباره با خواندن متنی که نوشتی، صدای جذاب و تحلیل های موشکافانه ات به یادم آمدند. روزهای خوشی بودند. همدان،کانون فیلم دانشگاه بوعلی و آن خانه دانشجویی جمع و جور در کوچه حاجی که با حرارت نوجوانی به سویش، شتابان می آمدم. ابوالحسن، الله یار، محسن، بهزاد، مهرداد ، کیا، مهدی، ليلا، منصور و وحید عزیز. سالهاست که ندیدمت ولی همیشه در قلبم جا داشتی. هر از گاهی سیاوش را میبینم و حسابی یادت می کنیم.نمی دانم هنوز ویدئو کاست سکوت برهها را داری یا نه؟ و چقدر در یادت مانده ام... گرینگوی پیر اسم جالبی است اصولا وحید انسان جالبی است. وحید عزیز امیدوارم همیشه شاد باشی. درباره تارکوفسکی نوشته بودی. اگر مایل باشی میتوانم فیلم استاکر و سولاریس را برایت تهیه کنم. دیگر وقت نازنینت را نمیگیرم. شاد باشی

مانی فرهنگ یا الف-میم

********************

+ مانی فرهنگ ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()